شمارش معکوس(هدف اسرائیل)

شمارش معکوس آغاز شد بمب ضد اسرائیلی با رمز مهدویت سوئیچ شد:

تا بار دیگر مسلمانان انزجار خود را از رژیم جعلی و اشغالگر قدس در

فلسطین بویژه غزه اعلام کنند .

کهنه سربازان ولایت در راستای اقدام بی شرمانه اسرائیل با هدف قرار دادن فرهنگ دینی و تحت تاثیر قرار دادن شئونات اسلامی هرگز به هدف ننگین خود نخواهد رسید و کلیه نشریات و رسانه های دیجیتالی ضمن اعلام انزجارخود ،مقابل به مثل نموده وعاملان نشرمصادیق ضد دینی را با اصول منطقی وارائه تبعات وخیم و پیامد های ضدانسانی ،گریبانگیر فردی انان خواهد شد لذا اندیشمندان مسلمان این اسحه ساخته شده بدست بدصهیونیسم را بطرف خودشان نشانه خواهد گرفت،



و این شمارش معکوسی است در نابودی

 اضمحلال رژیم جعلی واشعالگر قدس و به ویژه
غزه مظلوم که جز نابودی برای این رژیم غاصب

 پیامد دیگری در پی نخواهد داشت .

ضمن اعلام همبستگی با وبلاگ نویسان ارزشی ازکلیه میهمانان ودوستان و بازدیدکنندگان که همیشه رویال بلاگ را همراهی نموده اند استدعا دارم با مراجعه به قسمت نظرات
سایت دادرسان

با اهداء
صلوات جهت تعجیل درظهورگل باغ نرگس حضرت مهدی(عج) درصلوات شمار ارزشی وضدصهیونیسمی مشارکت
نمائید :
مرگ براسرائیل


لشکر کهنه سربازان ولایت مداریادگاران دوران انقلاب ودفاع مقدس سید

یک روز کنکوری!

یه هفته ای بود که از تعطیلات نوروز میگذشت ، هرچند که این نوروز برام نوروز نبود چون تیر ماه کنکور داشتم . برای همین گفتم برم پیک سنجش بخرم تا از تغییرات و اخبار کنکور باخبر بشم رفتم به روزنامه فروشی شهرمون ،پیک سنجش خریدم و کمی به تیتر روزنامه های ورزشی نگاه کردم کمی هم عکس های مجله ها را ولی ناگهان چشمم به یک آگهی ترحیم برحورد اونم آگهی ترحیم علی دایی! تعجب کردم گفتم اگه علی دایی مرده چرا تو روزنامه ها چیزی ننوشته با اینکه آگهی از من دور بود با زحمت نوشته هایش را خواندم (بزرگ خاندان زیرآب خوردگان )هه هه هه!! بعد دست زدم به آگهی دیدم اون جلد بک مجله هست تا اون لحظه نمی دونستم چون محو آگهی ترحیم شده بودم. قیمتش روبازحمت فراوان خوندم 400 تومان گفتم ارزششو داره می خرمش دیگه مطالب توش رو نمی خونم چون کنکور دارم و وقتم گرفته میشه و هم اگه بابام ببینه منو میکشه! اسم مجله بود (همشهری جوان) بلافاطله به فروشنده گفتم مجله همشهری جوان رو میخوام گفت میتونی همونو بردار چون فقط همون مونده آخریه  برداشتمش و اومدم خونه.پیک سنجش رو انداختم کنار و نوشته های روی جلد مجله رو خوندم خیلی خنده کردم چون واقعا خیلی با حال بود. خلاصه مجله رو باز کردم . تا آخر مجله به عکسهاش و تیتر هاش نگاه کردم بعضی ها رو از جمله رویدادها و پرونده علی دایی رو خوندم البته خیلی کم بع دش مجله رو کنار گذاشتم و به درسئ مشقم رسیدم. تا اینکه شب شد دلم نیومد عکس جلد رو به بابام نشون ندم با اینکه می دونستم دعوام میکنه ولی مجله رو گرفتم تو دستم  وبه بابام گفتم بابا نگاه کن عکس این مجله رو ، با بام به عکس مجله نگاه کرد. عصبانیت رو تو چشماش میدیدم و لی چیزی نگفت جلد مجله رو خوند یه لبخند کوچیک باتعجب رو تو صورتش دیدم.چندثانیه ای حرف نزد بعدش گفت این مجله سر دبیرش کیه؟ گفتم نمیدنم. گفت عجب جراتی دارن!گفتم به جز جلدش مطالب توش هم خیلی جالبه. بابام یه نگاه به من کرد و گفت آخه پسر الان وقت مجله خریدنه؟ تو مگه دو سه ماه دیگه کنکور نداری ؟ بعدا وقت واسه مجله خوندن زیاده ، اینو بذار کنار برو کتاباتو بخون همین چندروزه. منم حرفی نزدم ، مجله رو از دستش گرفتم رفتم تو اتاق خودم.

از اون به بعد هر هفته مجله همشهری جوان می خریدم جلدش رو نگاه می کردم که واقعا یه حس جالبی داشت(دم آقای دوست محمدی گرم!) و چندتا از رویدادها رو میخوندم میذاشتمش کنار و تو دلم می گفتم : کنکور رو که دادم همشو می خونم...

الان کنور رو دادم و دانشگاه قبول شدم و ترم دوم رشته مهندسی فناوری اطلاعات هستم و هنوز هم همشهری جوان میخرم وتا عمر دارم هیچوقت خاطره اولین روز خریدنش یادم نمیره!

این داستان ادامه دارد....!

پایان.

راستش امروز سیزده بدر نرفتیم و موندیم خونه. بیکار بودم یکم تلوزیون نگاه کردم یکم با کامپیوتر ور رفتم ولی اعصابم داشت خرد میشد ، همشهری جوان رو ورداشتم یکم ورق زدم .یاد مسابقه وبلاگ نویسی مجله افتادم ، شماره 253 رو برداشتم که ببینم چه جوری باید تو این مسابقه شرکت کرد. دیدم امروز آخرین مهلتشه یه حس نوستالژیک بهم دست داد که حوصله به خرج بدم و چیزی بنویسم ، اول فکر انتقاد کردن افتادم یکی دو مورد یادم افتاد( یکیش همین ویژه نامه نوروزیتون که واقعا فکر خوبی نبود که یه عده بازیگر رو علاف کنید و چندتا لباس بهشون بپوشونیدکه چی؟ هان؟ آخه اینم شد فکر، و دیگریش درباره رو به نزول بودن انتقادهایتان در وریدادها که قبلا به شیوه گل آقایی انتقاد میکردید ولی حالا دیگه کمرنگ شده، وچندتا دیگه که انشاالله در یه مسابقه و بلاگ نویسی دیگه بهشون اشاره میکنم . چون الان دیگه وقت ندارم و باید زود زود پست رو بذارم تو وبلاگم چون آخرین مهلته) ولی گفتم بهتر انتقاد ننویسم اول سالی! برای همین خاطره خرید اولین همشهری جوانم رو نوشتم که هیچ وقت یادم نمیره .

و دیگر هیچ....


سایت گروه مجلات همشهری

اشتراک ویژه اینترنتی گروه مجلات همشهری

همشهری جوان شماره 245

باشگاه خوانندگان همشهری جوان

ادامه دارد...

سلام.امروز یه شعر نو درباره ی کنکور و تجربیاتم درباره روز کنکور سرودم که امیدوارم خوشتون بیاد. ازتون میخوام شعر رو بخونید ونظرتون درباره اش بگید چون می خوام بفهمم اولین شعری که گفتم از نظر بینندگان چطوره.

منم قول میدم حتما جبران کنم و به وبتون بیام درباره مطالبتون نظر شخصی خودم رو بگم.

حتما بخونید . بای

کنکوریها حتما بخوانند

تلخ ترین تجربه

سورت سرمای تیر بیدادها میکرد

لرزشی در بدن/پاها

دیدن همسفران در راه/همان حال از دور

پیدا

ندارد توان گفتن  یک حرف حتی/در ان روز بی پایان انگار

دوبار

/تقدیر من بود /و /همسفران /ایستگاه یک ساله اما/دارد مسافرها /ناشناسند / همسفریم

/چه روزیست امروز و چه صبحی /دانیم که بیدارند در سحر مادرها

/پدرها

لرزشی در بدن / پاها

میبنم چهرهای آشنا در راه /رفیقان یارها/ساعت هشت مانده چندی

/نگاه ها به آسمان به زمین /میخورد زنگ /جلوتر میروند بی پرواها /بی درد ها

/میرسد نوبت ما

لرزشی در بدن / پاها

راهرو / مراقبهای بی احساس

در ذهنم

ندارم یادی از آنجا  /به دنبال جایی میگردیم/همه /حتی مراقب ها

/بوی آرامش اندر نوایی از دور می آید/نگاهها

/به یکدیگر بدون فکر /بیخود از خود/کسی آرام نیست/ هر کسی فکری

/میرسد نامه ها/ توانی نیست در یدها

شروع کنید

لرزشی در بدن/پاها

نمیدانم چه شد / پریشان فکرها

گذر وقت/سوالها

معلم ها / پدر /مادر / برادر ها/سر بالا / دوازده سال / سال اول تا به اخر / ابتدایی/ راهنمایی تا دبیرستان/ مدیرهای مدارس با تمام یادها/ نمرهها/ امضاها/

قوانین نیوتن یا گرانش /

ارفاق معلم/  شغل آینده/مستمر ها

فکرهای پریشان

صدایی آمد / وقت تمام

برگه ها بالا

لرزشی در بدن/ پاها

نمی دانم چگونه رسیدم تا به خانه/ندارم یارا /نیست نیرو/نیست جوابی در ذهن

/بازشد درب خانه/من هستم /تنها /با نگاهها

/سکوت تنها کلامم /ندارم یارا/میدانم سوال چیست

 /نگاهم هست به زمین به پله ها/می جوم خودکار

بی درنگ گفتم

بی خودم  /  بیش چشم آرزوها

خوب بود

اما ....

لرزشی در بدن / پاها

سه ماهی بود /تانتیجه /یاعلی گفتم /بدون فکر نوشتم اسمم را

/اما به یاد دارم/شبهای بیخواب تا به صبح /درس خواندن ها/یا خانه ماندنها

دیدم نمرها

با لرزشی در بدن پاها

امسال

امسال/ نمی گویم

ندارم خاطره

 دوست دارم سال جدید

برودآن یادها

بانام ننگش

کنکور

لرزشی در بدن /پاها

.

مرگ و دیگر هیچ.

سالها می آیند و می روند.......

کودکی نوجوانی جوانی میانسالی پیری و.....

مرگ

آری مرگ

چه می ماند از تو و چه با خود میبری ؟

هرچه خوردی میماند برای

مور!

هرچه باخود بردی میماند برای

گور!

هرچه داشتی میماند برای

وارث !

 

و اماهرچه کردی....

وهرچه کردی باخود و دیگران میماند برای

خودت.

ودیگر هیچ...

چقدر زود..........!!!!!!!!!!!!!!

بوی عید می آید

بچه ها عید واقعا داره میادا !

هیچ حواستون هست ؟

تو خیابون که قدم می زنی ٬ بوی عیدو می شنوی . هفت سینها و تنگهای ماهی کنار خیابون . لباس فروشی های شلوغ ٬ حراج های بی در و پیکر ...

راستی بچه ها . یه کم فکر کنید . ببینید از روز سیزده بدر که آرزوهاتون رو کردید . به چند تاش رسیدید ؟ به چند تا نرسیدید ؟ به چه چیزایی رسیدید که آرزو نکرده بودید و خدا بهتون داد ؟ از کدوم آرزوهاتون پشیمونید . راستی بچه ها کیا عید پارسال پیشمون بودند که الان نیستن ؟ کیا نبودند که حالا هستن ؟ خیلی دلم می خواد آرزوهای سال بعدم ٬ همونایی که روز سیزده به در زیر لب می گم ٬ خیلی بهتر و عاقلانه تر از آرزوهای امسالم باشه . آخه آسیایی شدن استقلال هم شد آرزو ؟!!!!!!

بچه ها . راستی . وقتی سر سفره هفت سین نشستید . وقتی صدای ساعت بلند شد . وقتی سال ۸۸ با همه خاطرات خوب و بدش رفت لای

اراده.........

برای رسین به اوج،از من بال و پر جادو نخواه.

هیچ چیز همچون اراده به پرواز،پریدن را آسان نمیکند.

نه کیمیاگری وجود دارد،نه پری قصه هایی،نه ساحر پیری،ونه درویشی

که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویاها را به تو نشان بدهد.

من يو هميشه قهرمان

سلام.

به همه منچستري هاي عزيز قهرماني اين تيم در جام كارلينگ كاپ يا همون جام اتحاديه رو تبريك ميگم.

به اميد بردن جام قهرمانان اروپا!!!!!!!!!!!

اين تصوير پايين رو تقديم ميكنم به همه بدخواهان تيم شياطين سرخ

  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

اطلاعيه رويال بلاگ

سلام . چند روزي است كه سيستم تبادل لينك توماتيك وبلاگ خرابه. تا وقتي كه درست بشه لطفا نام و آدرس وبلاگتون رو تو قسمت نظرات اعلام كنيد تا لينكتون كنم. موفق باشيد

ملانصرالدين

متن حكایت

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام.

شرح حكایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی تركیبی بازاریابی، قیمت كم‌تر و ترویج، كسب و كار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یك طرف هزینه كمتری به مردم تحمیل می‌كند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌كند كه به او پول بدهند .

«اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

 

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

 

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

 

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازهآگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

 
«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »