یک روز کنکوری!
یه هفته ای بود که از تعطیلات نوروز میگذشت ، هرچند که این نوروز برام نوروز نبود چون تیر ماه کنکور داشتم . برای همین گفتم برم پیک سنجش بخرم تا از تغییرات و اخبار کنکور باخبر بشم رفتم به روزنامه فروشی شهرمون ،پیک سنجش خریدم و کمی به تیتر روزنامه های ورزشی نگاه کردم کمی هم عکس های مجله ها را ولی ناگهان چشمم به یک آگهی ترحیم برحورد اونم آگهی ترحیم علی دایی! تعجب کردم گفتم اگه علی دایی مرده چرا تو روزنامه ها چیزی ننوشته با اینکه آگهی از من دور بود با زحمت نوشته هایش را خواندم (بزرگ خاندان زیرآب خوردگان )هه هه هه!! بعد دست زدم به آگهی دیدم اون جلد بک مجله هست تا اون لحظه نمی دونستم چون محو آگهی ترحیم شده بودم. قیمتش روبازحمت فراوان خوندم 400 تومان گفتم ارزششو داره می خرمش دیگه مطالب توش رو نمی خونم چون کنکور دارم و وقتم گرفته میشه و هم اگه بابام ببینه منو میکشه! اسم مجله بود (همشهری جوان) بلافاطله به فروشنده گفتم مجله همشهری جوان رو میخوام گفت میتونی همونو بردار چون فقط همون مونده آخریه برداشتمش و اومدم خونه.پیک سنجش رو انداختم کنار و نوشته های روی جلد مجله رو خوندم خیلی خنده کردم چون واقعا خیلی با حال بود. خلاصه مجله رو باز کردم . تا آخر مجله به عکسهاش و تیتر هاش نگاه کردم بعضی ها رو از جمله رویدادها و پرونده علی دایی رو خوندم البته خیلی کم بع دش مجله رو کنار گذاشتم و به درسئ مشقم رسیدم. تا اینکه شب شد دلم نیومد عکس جلد رو به بابام نشون ندم با اینکه می دونستم دعوام میکنه ولی مجله رو گرفتم تو دستم وبه بابام گفتم بابا نگاه کن عکس این مجله رو ، با بام به عکس مجله نگاه کرد. عصبانیت رو تو چشماش میدیدم و لی چیزی نگفت جلد مجله رو خوند یه لبخند کوچیک باتعجب رو تو صورتش دیدم.چندثانیه ای حرف نزد بعدش گفت این مجله سر دبیرش کیه؟ گفتم نمیدنم. گفت عجب جراتی دارن!گفتم به جز جلدش مطالب توش هم خیلی جالبه. بابام یه نگاه به من کرد و گفت آخه پسر الان وقت مجله خریدنه؟ تو مگه دو سه ماه دیگه کنکور نداری ؟ بعدا وقت واسه مجله خوندن زیاده ، اینو بذار کنار برو کتاباتو بخون همین چندروزه. منم حرفی نزدم ، مجله رو از دستش گرفتم رفتم تو اتاق خودم.
از اون به بعد هر هفته مجله همشهری جوان می خریدم جلدش رو نگاه می کردم که واقعا یه حس جالبی داشت(دم آقای دوست محمدی گرم!) و چندتا از رویدادها رو میخوندم میذاشتمش کنار و تو دلم می گفتم : کنکور رو که دادم همشو می خونم...
الان کنور رو دادم و دانشگاه قبول شدم و ترم دوم رشته مهندسی فناوری اطلاعات هستم و هنوز هم همشهری جوان میخرم وتا عمر دارم هیچوقت خاطره اولین روز خریدنش یادم نمیره!
این داستان ادامه دارد....!
پایان.
راستش امروز سیزده بدر نرفتیم و موندیم خونه. بیکار بودم یکم تلوزیون نگاه کردم یکم با کامپیوتر ور رفتم ولی اعصابم داشت خرد میشد ، همشهری جوان رو ورداشتم یکم ورق زدم .یاد مسابقه وبلاگ نویسی مجله افتادم ، شماره 253 رو برداشتم که ببینم چه جوری باید تو این مسابقه شرکت کرد. دیدم امروز آخرین مهلتشه یه حس نوستالژیک بهم دست داد که حوصله به خرج بدم و چیزی بنویسم ، اول فکر انتقاد کردن افتادم یکی دو مورد یادم افتاد( یکیش همین ویژه نامه نوروزیتون که واقعا فکر خوبی نبود که یه عده بازیگر رو علاف کنید و چندتا لباس بهشون بپوشونیدکه چی؟ هان؟ آخه اینم شد فکر، و دیگریش درباره رو به نزول بودن انتقادهایتان در وریدادها که قبلا به شیوه گل آقایی انتقاد میکردید ولی حالا دیگه کمرنگ شده، وچندتا دیگه که انشاالله در یه مسابقه و بلاگ نویسی دیگه بهشون اشاره میکنم . چون الان دیگه وقت ندارم و باید زود زود پست رو بذارم تو وبلاگم چون آخرین مهلته) ولی گفتم بهتر انتقاد ننویسم اول سالی! برای همین خاطره خرید اولین همشهری جوانم رو نوشتم که هیچ وقت یادم نمیره .
و دیگر هیچ....