نقد سریال:

مساله اول، مقایسه بین فصل یک و دوی این سریال است. سریال‌های موفقی از این دست معمولاً شخصیت‌ پردازی کاراکترهای سریال رو بین فصلهای مختلف اون تقسیم می کنند تا هیجان و استرس پنهانی رو برای تماشاگر همیشه همراه داشته باشند. فرار از زندان 1، تا حد زیادی، شخصیت‌های کلیدیش مثل مایکل اسکوفیلد، تی‌بگ و سوکره رو در همون فصل یک معرفی کرد و از این شخصیت پردازی، به کمال در فصل دوم استفاده کرد. طوری که فصل دوم، دست کارگردان برای اضافه کردن عنصر هیجان کامل به مجموعه باز بود. عنصری که البته در فصل اول هم به خوبی در داستان دیدیم. از طرف دیگه، شخصیت هایی که کاربرد خودشون رو در فصل یک نشون داده بودند، اینجا از همون اول کنار گذاشته شدند. این حذف کاراکترها البته خیلی صریح و بدون نگرانی از پس زدن داستان توسط تماشاگر انجام شد. آدم‌هایی که اصلاً انتظارش رو نداشتیم خیلی ساده مردند و شخصیت های جدیدی جای اونها رو گرفتند. همین مساله، یک جور عدم احساس امنیت از اینکه شخصیت مورد علاقه شما، سوپرمن نیست و ممکنه هرلحظه اجلش برسه، باعث شده که اصلاً نتونی خط داستانی سریال رو پیش‌بینی کنی و در تمام مدت فیلم، استرس کاذبی رو به همراه داشته باشی. البته این قضیه در مورد کاراکترهایی که به شکل ناگهانی به فیلم اضافه میشن و یا سهم زیادی رو در داستان اصلی ندارند کمتر صدق میکنه. یعنی نویسنده و کارگردان، خیلی راحت تر اونا رو از جریان داستان خارج می کنند و به جای کسی هم برنمیخوره.

نکته دیگه داستانی در فصل دو هم اضافه شدن یک وجه مخالف به شخصیت کاراکترهاست. یعنی همه اونها در عین حال که خوب هستند، کارهای بد هم می کنند و یا اگر شخصیت منفی فیلم به حساب میان، وجوه مثبتی هم دارند که انگیزه‌ها و رفتارها و باورهاشون به شکلی انسانی تصویر بشه. از یک طرف، تی‌بگ رو داریم که شخصیتی پرخاشگر، بی‎رحم و بی‌اعتنا به تمام اصول انسانی و اخلاقیه ولی در عین حال روحیه‌ای رومانتیک هم در پس پرده از خودش بروز میده که با اون چیزی که ازش در ظاهر میبینیم همخوانی نداره. یا فرانکلین که در فصل اول و در زندان، چهره‌ای روتین از جامعه سیاهان آمریکا رو به نمایش گذاشته اما وقتی پای  همسر و دخترش وسط میاد، کاملاً نرم و شکننده نشون میده. مایکل اسکوفیلد که شخصیت اصلی داستانه هم به شکل واضحی با توصیفی که پزشک او ازش داره مطابقت میکنه. اینکه بیشتر از اونی که به فکر خودش باشه، به فکر دیگرانه؛ در سکانس های معدودی، میبینیم که چطور بین یک شهروند محترم بودن و یک تبهکار فراری بودن دست و پا میزنه و آرامش  وجدانش رو از دست میده.

الکساندر ماهونه اما، سرآمد همه این شخصیت‌هاست. بازی درخشان ویلیام فیچنر در نقش مامور ویژه‌ی FBI برای پیدا کردن فراری‌ها، یک اسکیزوفرنیک به تمام معناست. کاراکتری که البته انقدر منفی هست که نتونه هیچگونه ترحم تماشاگر رو بدست بیاره، اما نشون میده که خوب بودن هم اصلاً کار سختی نیست. فقط باید شرایط ایجاب کنه که خوب…ظاهراً هیچوقت شانس همراه ماهونه نیست.

روابط مایکل و سارا هم بسیار جذاب و درست از آب دراومده. سارا جدا از احساسی که از همون فصل اول داستان به مایکل پیدا کرده بود، حالا غیر از اون، کس دیگری رو نمیبینه که بتونه ازش محافظت کنه. در عین حال، داستان‌ فصل دو به شکل نه چندان جالبی سرهم بندی شد. رستگاری شخصیت مهمی مثل کلرمن در پایان فصل بیشتر به یک شوخی شبیه بود که به داستان دو فصل تعقیب و گریز، خیلی راحت پایان داد.


تحلیل سریال:

فصل اول شاهد ماجرای نقشه و اجرای فرار توسط مایکل اسکوفیلد، برادرش و چند زندانی دیگر که فقط ۶ نفر از آنها به همراه اسکوفیلد و برادرش موفق به فرار از زندان فاکس ریور شدند، بودیم. در فصل اول موانع بسیاری بر سر راه اسکوفیلد و دوستانش بود و این موانع باعث می شدند تا زمان زیادی را از دست بدهند و حتی برادر مایکل، لینکلن باروز، تا یک قدمی اعدام نیز پیش برود. اما در این مسیر شانس، بسیار به کمکشان شتافت و آنها نهایاتا پس از طی حساس ترین مشکلات، از جمله از دست دادن جان آبروزی برای مدتی کوتاه، از دست دادن موقعیت های متفاوت در زندان و خیلی مصائب دیگری که تا فرار از زندان بر آنها گذشت. در فصل دوم فضای بازتری در دست کارگردان ها بوده و بررسی بیشتری در ارتباط با موضوع اصلی داستان، یعنی قتل برادر معاون رئیس جمهور و افشای آن را ایجاب می کرد. اما موضوع اینجاست که عامل اصلی تمام این توطئه ها که روزی معاون رئیس جمهور بوده، قبل از اینکه رای هایش را بشمارند، با مرگ رقیبش، به عنوان ریاست جمهوری دست پیدا می کند و حال کار مایکل و برادرش سخت تر می شود. ریاست زندان فاکس ریور که در فصل اول از مایکل درخواستی برای ساخت ماکت تاج محل، برای اهدای آن به همسرش در سالروز ازدواجشان کرده بود، کاملا از این فرار بهت زده و به دنبال دستگیری ۸ زندانی متواری است. حال تمام کشور به دنبال این ۸ نفر هستند و چهره ی آنها لحظه ای از صفحه ی تلویزیون، روزنامه ها و دیوارهای کشور محو نمی شود و برای دستگیری آنها جوایزی نیز در نظر گرفته شده است. اما اسکوفیلد، نقشه اش آنقدر دامنه دارد تا اسیر پلیس فدرال نشود.

حال یک بار با هم مروری بر سرنوشت عده ای در فصل اول می کنیم. ال جی باروز، پسر لینکلن، به علت اتهام به قتل مادر و ناپدری خود که توسط عوامل رئیس جمهورکشته بودند و با صحنه سازی برایش پاپوش درست شد، توسط پلیس دستگیر شد. ورونیکا داناوان (وکیل باروز) به اقامتگاه ترنس استیدمن، برادر معاون رئیس جمهور دست پیدا کرد. نیک ساورین، دوست ورونیکا که او را در این پرونده همراهی می کرد و پدرش، توسط عوامل رئیس جمهور به قتل رسید. ۸ نفر از زندان فاکس ریور فرار کردند: مایکل اسکوفیلد، لینکلن باروز، هیوایر پاتوشیک، بنجامین فرانکلین، تئودور بگول، دیوید توئینر آپولسکیس، جان آبروزی و فرناندو سوکری.

هنری پوپ (واردن) رئیس زندان و برادلی بلیک سر نگهبان زندان به دنبال دستگیری آنها. چارلز وستمورلند، پیرمردی که به همراه زندانیها قصد فرار داشت، در لحظه ی آخر جان خود را از دست داد و قبل از مایکل، محل مخفی کردن پول هایی را گفت که سالها قبل در آنجا مخفی کرده است. دکتر سارا تانکردی هم بعد از اینکه در درمانگاه را برای زندانیها باز گذاشت، دچار عذاب وجدان شده و بعد از مدتها که از ترک اعتیادش می گذشت، با تزریق مورفین و نهایاتا بیهوشی، پس از مراجعه ی پلیس راهی بیمارستان شد.

حال شرایط کاملا متفاوت شده و از همه طرف بر علیه دو برادر و دیگر زندانی ها و برای دستگیریشان بسیج شده اند و هر کدام به سمتی و برای رسیدن به هدف خود می روند. با وجود این فضای گسترده، امکان ایجاد مانع و نقطه ی عطف بر سر راه قهرمان داستان و یا به بیانی دیگر قهرمانامان داستان، بسیار بیشتر از فصل اول است. نکته ی مهمی که در تمام زندانی های فراری بعد از فرار دیده می شود، عشق است و اینکه هر کدام از آنها فقط برای عشق به یک نفر فرار کرده اند و نه فقط اینکه بخواهند خود از قفس فاکس ریور رهایی بخشند. حال این عشق، عشق به یک زن باشد، عشق به یک زندگی جدید، عشق به فرزند یا عشق به یک برادر. اما هر لحظه ممکن است جدایی از این عشق فرا برسد و چیزی نیست که دائما کنار یک نفر باشد. هر لحظه خطر اینکه به دام بیافتد، حس می شود. سرنوشت تک تک آنها مثل این است که ۸ رشته طناب در یک نقطه با هم گره بخورند و در همان نقطه ادامه ی طناب ها، آزادانه تا انتهای زندگی به سمتی حرکت کنند. اما در این میان کسی را گماشتند تا طناب ها را تک تک پاره کند و این شانس نو را از ۸ نفر بگیرد. ممکن است برای بعضی از آنها قضاوت تندی باشد، اما تمام این قضاوت به اجتماع اطراف آنها بستگی دارد. اینکه جامعه ی آرمانی هر کدام از آنها، آنها را بپذیرند یا اینکه پس زده شوند. هر چند مشکل است که پذیرفت، اما همه ی اینها به دلیل طبیعت انسانی است. طبیعتی که فقط دو سمت دارد و انتخاب از بین این دو، بسی دشوار است. دنیایی که در آن گذشته نقش خیلی بیشتری بازی می کند تا آینده.

هر لحظه موانعی وارد می شوند، بیننده را وارد یک پیش بینی دو طرفه می کنند و اینجاست که گذشتن از سد این موانع و نتیجه ی آن یک درام می سازند. درامی که در یک سریال بارها دچار اختلاف ساختار می شود. چند اپیزود را یک کارگردان، چند اپیزود را کارگردانی دیگر و همینطور اختلاف ساختار دراماتیک و چگونگی تصویر کردن یک هدف دراماتیک به چند موضوع ضربه وارد می کند. روایت چیز واضحی است که با دنبال کردن آن، نهایاتا یک پایان را می دهد. اما تصویری که نقطه ی مشترک یک درام با اصل روایت را بیان کند، چیزی است که اگر رعایت نشود، در ساخت یک کل اختلاف ایجاد می کند. فرار از زندان یک کل است و ساختارش باید تا پایان یکجور حفظ شود و این اجازه ی بعضی خلاقیات را کمتر می دهد و دست یک کارگردان، تصویر بردار و یا یک تدوینگر را به اصول ابتدایی تا پایانی و به یک محدوده ی تعیین شده می بندد. در تمام قسمت های این مجموعه ریتمی از قبل تعیین شده وجود دارد و این ریتم کاملا ثابت است. این یک خاصیت مطلق و اصولی در تمامی سریالهای تلویزیونی است و تغییر نخواهد کرد. چون تهیه کننده ی آنها خود تلویزیون و کمپانی های رسانه ای است.

فرار از زندان تنها یک سرگرمی نیست، بلکه مجموعه ای است از دردها، خیانت ها، مرگ ها، تولدها و آینده نگری ها. سرنوشت مثل سایه ای انسان را تعقیب می کند. ممکن است بتوان به سرنوشت چندین انسان پایان داد، اما یک روز، کسی دیگر به سرنوشت خودت پایان می دهد. هر چقدر در این راه قربانیانت را عذاب داده باشی، در مسیری دیگر و از سوی دیگران عذاب خواهی کشید. وقتی کسی از سوی مافوقش طرد شود، به فکر نابودی مافوقش می افتد. اما گویا این هرم پایانی ندارد و با کنار رفتن هر بالادست، بالادست دیگری ظهور پیدا می کند و این توطئه را تا جایی پیش می برد تا کمپانی اش را به هدف خود برساند.

همانطور که تمام نقشه های مایکل اسکوفیلد از پیش برنامه ریزی شده و پیش بیینی شده است، نقشه های کمپانی هم به همین منوال پیش می رود و در مقابل هر حیله ی اسکوفیلد برای رهایی از این توطئه، مانعی آزار دهنده قرار می گیرد. اما اسکوفیلد آنقدر باهوش و نترس است که از پس این همه نقشه های فکر شده توسط کمپانی که مطمئنا توسط چندین مشاور حرفه ای طراحی می شود، برمی آید. به طوری که حتی ممکن است دشمن را هم محتاج ثروت فکری خود کند.

در این قسمت دو شخصیت جدید وارد داستان می شوند که موانع زیادی برای قهرمان داستان در چنته دارند. رجی لی در نقش بیل کیم (مشاور رئیس جمهور) ، ویلیام فیتچر درنقش الکساندر ماهون (عامل کمپانی و مسئول پرونده فراریان زندان). هر دو شخصیت منفور و به شدت تاثیرگذار بوده اند. بازی بسیار گیرای ویلیام فیتچر، جان تازه ای به روند ماجرا می دهد و برخوردهایی ایجاد می کند تا کشش موضوع منطقی تر شود و حتی آنرا به فصل چهارم نیز بکشاند.

استفاده از نماهای کلوزاپ در این فصل از تعدادی شخصیت از قبیل مایکل اسکوفیلد، الکساندر ماهون و بنجامین فرانکلین بسیار موفقیت آمیز بوده و تا حد زیادی مدیوم قابل قبول یک اثر درام را ایجاد کرده است. نماهای واید (باز) در این فصل بیشتر از فصل اول دیده می شود و دلیل اصلی آن شرایط بسته ای است که داستان در فصل اول پیش می رود.


منبع:www.miladico.blogfa.com